تبليغاتX
یادت نره دوست دارم

یادت نره دوست دارم

تو معنای یه احساس قشنگی(میمیرم برات میمیرم برات میمیرم برات)

معلّم گفت: "باران

زبانِ عشق دارد

و مانند شقایق

خبر از ناگهانِ عشق"

 

پسر امّا ...

نگاهِ ابری‌اش باران گرفته

و در اندیشه نمناکِ کفشی چاک‌خورده

دعا می‌کرد تا باران نبارد!

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 13:9 توسط مارمولک نارنجي| |

مجموعه کامل شکلک های اسمایلی

   

کلیک کنید

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 23:50 توسط مارمولک نارنجي| |

 

این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره
این قدر برات می میرم قد یه دنیا خوبی قد هزار تا ستاره
بی تو دلم میگیره، وقتی تنها میشم کارم انتظاره
این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره

وقتی نگاهم می کنی                 قشنگیاتو دوست دارم
حالت معصوم چشات                   رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو میشنوم                 دلم برات پر می زنه
ترس یه روز ندیدنت                 غم بزرگ قلبمه
این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره
این قدر برات می میرم قد یه دنیا خوبی قد هزار تا ستاره
بی تو دلم میگیره، وقتی تنها میشم کارم انتظاره
این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 23:34 توسط مارمولک نارنجي| |

دوست دارم ...

دوست دارم برگردم به دوران کودکیم...

برگردم به اون زمانی که:

نقش قالی خونمون با هام بازی می کرد...

درختها منو می شوندن رو شاخه هاشون و می بردنم بالا تا مردم رو از بالا ببینم و ازشون نترسم...

شب که می شد ماه بهم چشمک می زد،ستاره ها رو می چیدم زیر تختم باهاشون بازی می کردم...

باد تو گوشم  زمزمه می کرد...بهم میگفت چی کار کنم،دستامو باز می کردمو از زیر دستام می گرفت و می بردتم پیش خدا...

به آسمون نگاه می کردم ابرا بهم می خندیدن و می شستم رو ابرا با هم می رفتیم دور دورا...

سنگفرشای خیابون وقتی که می خوردم زمین بهم نمی خندید،با صورت زبرش بوسه می زد به دست و پام ، وقتی بلند می شدم جای بوسه ها سرخه سرخ بود...

دوست دارم برگردم به اون قدیدم قدیما...

اون وقتی که بچه بودم،
به سیاهی شب می گفتم تو ترسناکی ولی نمی دونستم این مردمن که سیاهش کردن.

به آفتاب می گفتم تو مهربونی ولی ندیده بودم که بابا های کارگر رو تو بیرون چه جوری می سوزونه...

دوست دارم برم به دوران کودکیم...

به اون دوران که از شکستن  نوک مدادم سر امتحان می ترسیدم...

از اخم مردم می ترسیدم...

وقتی پاک کنم گم میشد گریه میکردم...

وقتی خرابکاری می کردم بدون اینکه غرورم بشکنه،عذر خواهی می کردم...

ازین که تو راه مدرسه دیر کنم و مامانم نگرانم بشه و تنبیهم کنه...

می ترسیدم ازین که بگم مامان برنج سحریتو من اون شب خوردم...

ولی اگه برگردم چی میشه...!؟؟؟؟؟؟

قالی که هیچ وقت تنها نذاشت رو فراموش نمی کنم و تمیزش می کنم که یادم داد کسی رو که دوستش دارم تنهاش نذارم...

پای درخت آب می دم چون سر افرازی رو بهم یاد داد و نذاشت خودمو کوچیک ببینم...

ماه رو دوست دارم چون بهم چشمک زد تا اعتماد به نفسم رو حفظ کنم و بدونم زیبایی مال منه،با ستاره هاش شبم رو روشن کرد که بدونم راهم چیه...

باد ستایش می کنم چوبا زمزه اش نمی ذاشت ستایش خدا از یادم بره ...

ابرا رو تو آغوشم نگه می دارم که ملایمت رو بهم نشون داد و گفت باید همه چی رو ببینی و به خدا فکر کنی...

زمین می بوسم که منو انداخت  و نذاشت غرور منو خفه کنه...

قدیما رو دوست دارم بخاطر اینکه همه چیش ساده بود و بوی مهر میداد نه بوی تنفر.

نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 0:9 توسط مارمولک نارنجي| |

خدا مشتی خاک را بر گرفت.می خواست لیلی را بسازد

از خود در او دمید.ولیلی پیش از آنکه با خبر شود ،عاشق شد

سالیانی است که لیلی عاشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد

زیرا خدا در او دمیده و هر که خدا در او بدمد،عاشق می شود

لیلی نام تمام دختران زمین است؛نام دیگر انسان

خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید

آزمونتان تنها همین است:عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشــق

وهر که عاشق تر آمد

نزدیکتر است.پس نزدیکتر آیید،نزدیکتر

عــــشق کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید

و لیلی کمند خدا را گرفت

خدا گفت:عـــــشق،فرصت گفتگو است.گفتگو با من

با من گفتگو کنید

ولیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد

خدا گفت:عــــشق،همان نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام من است که مشتی خـــــاک را بدل به نـــــــور می کند

نور شد در دست خداوند

نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 0:8 توسط مارمولک نارنجي| |

تو را دوست دارم
و وقتی تو نیستی غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم
تو را دوست دارم
وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند
و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم
حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند
می دانم که دوستت دارم
اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند
و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند
زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست

عسلم دوست دارم

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 16:56 توسط مارمولک نارنجي| |

قفسم را مشکن
تو مکن ازادم
گر رهایم سازی
به خدا خواهم مرد
من به زنجیر تو عادت کردم
بارها در پی این فکر که در قلب تو ام
با تو احساس سعادت کردم
به خدا خوشبختم
تو محبت کن بگذار تا عمری هست من بمانم
چو اسیری به حریم قفست

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 22:55 توسط مارمولک نارنجي| |

 

 بازامشب حق صدایم کرده است                   وارد مهمان سرایم کرده است

باهمه نقصی که درمن بوده است         بازهم او دعوتم بنموده است

میهمانی شد شروع ای عاشقان                          نور حق کرده طلوع ای عاشقان

باز مولاسفره داری میکند         دعوت از عبد فراری میکند

دوستان آئید تا نجوا کنیم      محفل عشاق را برپا کنیم

با خدای خود  مناجاتی کنیم                              با  امام خود  ملاقاتی کنیم

نیمه شب ها ناله و آوا کنیم             شاید آن گمگشته را پیدا کنیم

بسته ام من بادلم عهدی دگر     تا ببینم چهره ی مهدی دگر

بارالاها تشنه را شهدی بده            اذن یک دم رؤیت مهدی بده

میهمانت آمده دربازکن 

 میهمان داری خود آغاز کن

 

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 22:54 توسط مارمولک نارنجي| |

 

همیشگیترین عزیز همیشه  های من !

دیروز کنار همه ی آشفتگی های ذهنم ۰۰۰  هم ردیف

 همان احساسهای لطیف اندازه های تو را وجب میگرفتم

گفتم اگر اندازه ی قد تو از همه بلندتر نیست پس چگونه بدون ایستادن روی بلندترین نردبان

دنیا دستهایت به آسمان میرسد وستاره  می چینی و  لا به لای موهای من پنهان

میکنی؟

اگر شبیه  آدمهای پررنگ و هزار رنگ هستی پس چرا رنگ تو از زلالی آب یک

 لیوان شیشه ای  تمیز شفاف تر است؟

اصلن اگر از ماه نیامده ای پس از کجا معنی همه ی آوازهای گلهای سرخ را می شناسی؟

۰

۰

۰

عزیزکم !

فقط نمی دانم با این همه بزرگی چگونه در همه ی کوچکی من جا شده ای ؟!

مارمولک نارنجی تو

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 23:26 توسط مارمولک نارنجي| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ